نخود بانو

بخندین لطفا

نخود بانو

بخندین لطفا

نخود بانو
نویسندگان
۱۷
ارديبهشت ۹۶

یه پست میخوام بذارم با حالی که الان پیدا کردم

یه حالتی دارم که انگار از الان پرتم کردن تو بهترین روزام

و خوب چون پرتم کردن یکم دردم اومد و اشکم در اومد

یکی از دوستام که میدونست چقدر من خاطره های بچگیمو دوست دارم بهم یه موزیک هدیه داد که نمیدونم چند نفرتون باهاش خاطره دارین

ولی من یادمه مهم نبود روزمو چطور گذرونده  بودم خیلی شلوغ کرده بودم و خسته بودم یا از روزایی بوده که در دنیای خودم رو باز کرده بودم و انقدر غرق رویا های عجیب خودم شده بودم که نفهمیدم روز کی شب شد

ولی خیلی مهم بود ساعت۸:۵۵دقیقه لباسامو عوض کرده باشم رادیو کوچولوی آبی و سفیدم رو برداشته باشم تو تختم نشسته باشم و منتظر باشم تا این لالایی پخش بشه

حتی این کار تا ۸ سالگیم ادامه داشت ولی بعدش به یه دلیل بزرگ(بزرگ برای اون سن نه الانم که یکم بزرگتر شدم بازم بنظرم دلیل خیلی بزرگی داشت) دیگه به سمتش نرفتم و هیچوقت دیگه نتونستم اونقدر راحت بخوابم

سال دوم راهنمایی مدرسه ما رو برد صدا سیما و من اونجا خانم نشیبا رو دیدم و مثل الان که این لالایی رو شنیدم دلم لرزید 

این لالایی چیزی نداره ولی خاطره هایی که باهاش دارم باعث شد انقدر حرف بزنم

+دلم برای رادیوم و کسی که اون رو برام خریده بود خیلی تنگ شده بود

شب بخیر کوچولو⁦:)⁩)

 

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۶/۰۲/۱۷
فاطمه

نظرات  (۳)

۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۲۴ مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
وااااااااااااااااااااای این شب بخیر کوچولو من نواراشو داشتم زرد رنگ بود اه هرشب خانوم نشیبا باید قصه شو میگفت تا من برم بخوابم
:)
عزیزکم:*
پاسخ:
:))

وبلاگ جالب و مطالب خوبی  داری  مطالبتان هم جذاب و گیرا بود. اگر تمایل به تبادل لینک دارید اطلاع بده .مطالبتون خیلی ساده و در عین حال صادقانه است موفق باشی.
پاسخ:
مرسی لطف داری
ولی من دیگه خیلی فعالیت نمیکنم
پس موفق و پیروز باشید!!
پاسخ:
سلامت باشید:))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">