نخود بانو

بخندین لطفا

نخود بانو

بخندین لطفا

نخود بانو
نویسندگان
۱۶
شهریور ۹۵

خاطرات طولانی ۴ روز گذشته 

یادگاری طوری

اگه دوس دارین برین بخونین

 

هفته قبل از مدرسه زنگ زدن خونمون که بنده باید وسایلمو جمع کنم با بسیج برم ددر 

حالا بماند که من اصلا خبر نداشتم که عضو بسیجم و مدرسه لطف کرده همه رو خودش عضو کرده

منم چند دست لباس و وسایل سفر رو تو یه کوله و یه چمدون نسبتا کوچیک جمع کردم و ساعت ۶ صبح رفتم سمت آموزش پرورش منطقه ۱ که از اونجا بریم پیش بقیه و حرکت کنیم

ما حدود شش و نیم رسیدیم ب امور تربیتی آموزش پرورش و حدود ساعت ۱۰ لطف کردن منت سرما گذاشتن صحبتاشونو تموم کردن که البته باید بگم که اینجانب آهنگ گوش میدادم و با بقیه هم حرف میزدم

خلاصه ما حرکت کردیم به سمت رامسر و حدود ساعت ۷ به اردوگاه رسیدیم و از صحبت های افتتاحیه اونجا فهمیدم ماها قراره فرماندهان بسیج مدرسه خودمون باشیم خیر سرمون البته اول که گفتن همه به شوخی گرفتیم هرهر خندیدیم ولی بعد از خوردن همبرگر نپخته و سیبزمینی های مونده شام به این نتیجه رسیدیم که بیکار نبودن که مارو اوردن اینجا از خوابگاهشو دیوارای پر از شمارش و موکتای سوختش چیزی نمیگم  با بدبختی خوابیدیم

 صبح ساعت ۵ بیدارباش زدن و بعد نماز صبح گشنه تشنه ورزشمون دادن بعد هم باز گشنه تشنه بهمون گفتن جمع کنین بریم ی روستای نزدیک رامسر(اسمش یادم نی ولی هواش عالی بود)خلاصه ما تو هوای شرجی اونجا یه تیشرت زیر چادر پوشیدیم و رفتیم سوار اتوبوس شدیم (لازمه بگم که من روزی که رسیدیم سه تا اب معدنی خانواده رو به تنهایی خوردم و حتی یبار هم به سرویس بهداشتی نرفتم ) خلاصه تو اون روستا صبحانه خوردیم و برگشتیم  

و من ب امید خوابیدن تو خوابگاه سوار اتوبوس شدم و وقتی به اردوگاه رسیدیم فهمیدم الکی دلمو صابون زدم و باید بریم سر کلاس منم از اونجایی که درس و کلاس مدرسه رو هم میپیچونم فقط نیم ساعت کلاسشونو تحمل کردم (همینم عذاب آور بود)و با دوست جانم پیچوندیم خوابگاه که دیدیم بــــــــــــــــه ۵ نفر دیگه هم پیچوندن ما هم بعد از درآوردن شماره شناسنامه جد بزرگ عموی ناتنیه بابابزرگامون بیخیال هم شدیم

و خوابیدیم تا ناهار و نماز و دوباره نیم ساعت کلاس و  ۷ تایی پیچوندن بقیش خلاصه روز اول به این صورت گذشته و من از شدت گرما تبخیر شدم

روز دوم بعد نماز با دوست جانم رفتیم سمت حموم هاشون یه حموم میگم یه حموم میشنوین دوشش که از اونا بود که چسبوندن به یه میله که فقط باشه اب سردو باز کردم قندیل بستم یکم ابگرمو باز کردم دیدم سردتر شد اب سردو بستم که فهمیدم بعله هردو ســــــــــــــــــــــــردهـــــــــــــه خلاصه با بدبختی حموم کردم و اومدم بیرون که فهمیدم خدا رو شکر کلاس پیچیده و رفتم خوابگاه و دوستمم بعد چند دقیقه اومدبعد از ازار دوستامون و کمی شیطنت خوابمون برد و داشت میشد مث روز قبل که یکی لومون داده بود و به زور بردن سر کلاس معلمشم یه آقایی بود با لباس روحانیت که از اون معلما بود که گچ پرت میکنن میگن الان چی گفتم ضایت میکنن  

هر سری هم از من میپرسید میگفتم مگه جواب سوال اون نبود؟(حالا هرکی)خلاصه از کلاس پرتم کرد بیرونو منم با خوشحالی تا دم خوابگاه پشتک میزدم

شب روز دوم از بس گرمم شده بود تو روز زنگ زدم به پدر جانم و گفتم اگه منو نبره میمیرم که از شانس خوبم خواهرم و شوهرش نزدیک رامسر بودنو قرار بود برگردن ولی قرارشد اگه بارون نیومد برگردم که دو دقیقه بعد تماس من بارون گرفت دریا رفتن روز بعد ما هم کنسل شد

تا دیروز ساعت ۸ صبح که ما رامسر بودیم یعنی دو روز بعد تماسم با پدر جانمم بارون بند نیومد

تو راه هم کمر نازنینم داغان شد

ولی کلی دوست باحال و پایه پیدا کردم و شیطنتامون عالی بود

خلاصه اینکه با بسیج جایی میرید مطمئن بشین قرار نیست مسئولیت داشته باشین

فرمانده بسیج فاطمه😎😂

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۵/۰۶/۱۶
فاطمه

نظرات  (۵)

عععع ^_______^
عزیزم
خوش گذشته پس حسابی :))
پاسخ:
ارع:))
جای شما خالی
:)
پاسخ:
D:
شما که فقط خواب بودی؛ خخخخخخ

پاسخ:
خخخخ اره ولی جیگر بقیه رو دراورده بودن
خوندم جالب بود
پاسخ:
ممنون
۲۰ مهر ۹۵ ، ۲۳:۵۱ ♥ محجبه ♥
سلام
عاشورای حسینی تسلیت باد
التماس دعا

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">